بعد از مدتها دوباره اومدم آپ کنم منتها فقط ۲ پست دیگه
یکی این پست که مقدمه پست بعدیه و پست بعدی ۱۰ فروردین که آخرین آپ است
و فکر میکنم پست پر باری باشه![]()
تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم![]()
یه شب .....یه دل تنگ.....یه یاد کهنه......یه یار قدیمی
دیشب وقتی صداتو از پشت سیم های تلفن شنیدم به سختی تونستم صداتو تشخیص بدم که خودتی.....
داره باورم میشه که از یادت دارم میرم بیرون ...از خاطراتت.......چه قدر ازم دور شدی....و چه قدر غریبه....همون غریبه آشنای من که روزی از 100 فرسخی میشناختمت......اما حالا صداتم با من بیگانه است.
دیشب وقتی چشمام و روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.....درست نمیدیدم.....
دیشب دلم برات تنگ شده بود.....دلم همیشه برات تنگه........از همون اولش هم تنگ بود....حتی وقتی کنارم بودی و دستات تو دستم بود.
همیشه ازم دور بودی.....همیشه...
دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.....
دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.....
دیشب دلم هواتو کرده بود......
دیشب....
اما تو نبودی......کنارم هم نبودی.....حتی تو خیالم هم درست نمیدیدمت....
دیشب شب بدی بود....
دیشب برای بار آخر خاطراتت را مرور کردم...مثل یه فیلم ....خیلی سریع....بعضی جاهاش هم
stop می کردم و به چشمات خیره میشدم...(آخ چه قدر دلم هوای چشمات و کرده).اما بالاخره همه چیز تموم شد.....وقتی خوب به همشون فکر کردم......یه تصمیم جدید گرفتم....
یه قلم..... یه کاغذ .....یه جفت چشم بارونی ......و یه پنجره بارون خورده....
نوشتم ....نوشتم....از تو....از خاطراتت....از دوستت دارم ها....از چشمات...از دلتنگیهام....از رفتنت....از نبودنت و در اخر اینکه....
هنوزم دوستت دارم ای عشق دیرینه ی من

*** تنها 29 روز مانده***
بای
****به نام خدای نا مهربانی ها***
سلام !![]()
منم سمی، کسيکه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان مهربان فريبنده ي تو معنا کرد! منم عاشق تو، کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژه هاي گوش نواز و طنين دلنشين کلامت ترسيم کرد..........![]()
امروز یکی از روزای دلتنگی پاییزیِ منه و اینجا پارک ... ، همیشه پاییزهای ... رو دوست داشتم ، مخصوصا پاییزهای بارونی ش رو ، ولی امروز بارونی نیس حتی ابری هم نیس، ولی چشمای من که همیشه دنبال یه گوشه ی دنج می گشتن برای گریه کردن، حالا مث ابر بهاری می گرین، نمی دونم اون گوشه ی دنج رو پیدا کردن یا نه، چرا که دنیا واسه اونا خیلی کوچیکه ، ولی هر چی هس، حالا زیر سایه ی یه درخت نشستن و دارن گریه می کنن. راستش نمی دونم چرا مردم گریستن رو نشونه ی ضعف می دونن ولی من همیشه اونو نشونه ی عظمت و بزرگی می دونم. عظمت و بزرگی عشق و همیشه از خودم می پرسم که اگر این قطرات اشکی که روی گونه هام جاری میشن از جوی زلال عشق سرچشمه نمی گیرن پس از کجا میان؟ حقیقتا چه چیزی میتونه این همه شور رو ایجاد کنه؟ و در جواب این سوال همیشه به یک چیز میرسم، همون چیزی که از اول هم در موردش تردید نداشتم...
نه! مثل اینکه هر چی میخوام از فکر اون لحظه فرار کنم نمیشه. نمیذاره با خودم با دلتنگی هام تنها باشم نمیذاره با تو باشم. مثل اینکه راه گریزی نیست. باید دل رو به دریا بزنم و برای یکبار هم که شده تا آخر اون لحظه سفر کنم تا شاید از دستش رها شم ، پس تو هم با من همسفر شو!
سفر سفری دور و دراز نیست ، چه اگر دور و دراز هم بود فرقی نمی کرد. چرا که با هر نفس ، نفسی که عشق رو ، زندگی رو به من هدیه میده یک قدم به پایان اون نزدیک تر میشم و در انتهای این سفر به یه روزی از زمستون سال ۸۶ میرسم . نمی دونم اون روز چه شکلیه؟ گرمه یا سرد؟ آفتابی یا برفی؟ و من چه شکلی ام؟ چقدر افکارم با امروز فرق کرده؟ و ... تو چقدر فرق کردی؟ ولی دوچیز از همین حالا مشخصه. یکی اینکه تا اون روز احساس من نسبت به تو فرقی نکرده. مثل همون لحظه ی اول مثل همین لحظه، همین روزا، همین روزایی که برای من جدا از تو به شب میرسن و برای تو اما ... نمی دونم چطور و دوم اینکه اون روزا دیگه امتحانات پایان ترم تموم شده و تو فارغ التحصیل شدی و قراره دیگه از ترم بعد ... آره قراره همین دلخوشی های کوچیک هم از من گرفته بشه.![]()
نمی دونم اون روزا چه اتفاقی می افته و خورشیدش چطوری غروب میکنه ؟ ولی من توی اون آخرین لحظات هرگز تو چشمات نگاه نمی کنم ، می دونی نازنین! آخه نمیخوام ، نمیخوام که خواهش چشمام تو رو از رفتن منصرف کنه، نمیخوام که دلت واسه تنهایی من بسوزه ، نمیخوام که چیزی به غیر از عشق ... چیزی به غیر از عشق، تو رو وادار به موندن بکنه چرا که خودت هم خوب می دونی بودنت رو با عشق می خوام . مگه نگفتم که عشق تو من رو زنده کرد پس بعد از رفتن تو من نمی میرم، چرا که عشقت هست. تا آخر عمر با منه ، و من با یادگار تو : عشقت؛ به کنج شکسته ی دل ، به تنهایی قشنگی که از مردن هم بدتره پناه می برم. آره اون روز من هرگز به چشمات نگاه نمی کنم. ولی نمی دونم تو چه کار میکنی. مث همیشه با غرور از کنارم رد میشی؟ یا نه شاید با ترحم؟ شاید هم خیره نگام می کنی؟ و شاید...
تمام لذت هاي با هم بودن و احساسات من با تو بود، من با صداقت و ايمان کامل تو را و قلبت را پذيرفتم و بدان تا زماني که جان در بدن دارم هم چنان دوستت خواهم داشت و خدا که شاهد تمام لحظه هاي من و تو بوده است خوب مي داند که من چه انديشيده ام و چه نيتم بوده است و چقدر دوستت دارم! نازنينم! فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود و با يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!امروز روزيست که احساس خفه شدن و غرق شدن در مرداب دوست داشتن دارم . من اگر تو را دوست داشته باشم يا از نفرت پر باشم زندگي مي گذرد، خورشيد هر روز طلوع مي کند،.......
نمی دونم توی اون لحظات به چی فکر می کنی؟ و آیا خاطرات من رو مرور می کنی یا نه؟ نمی دونم چی به یادت میاد؟ فقط اینو می دونم که اون روز هم با همه ی اتفاقاتش به شب می رسه. مثل تموم روزا ، همین روزایی که ناخواسته به ورطه ی تکرار افتادن و ما هم خود خواسته گرفتار این تکرار شدیم و بی تفاوت از کنار هم گذشتیم ، نمی دونم شاید فکر کنیم که این تکرارها همیشگی اند ولی افسوس .. افسوس که توی اون لحظه این تکرار ها تموم میشن و زندگی روی سنگ دلش رو به ما نشون می ده و تو ... می گذری... ساده ... حتی ساده تر از افتادن یه برگ خشکیده از درخت، برگی که همین حالا دستای پاییز ، اون رو به سنگفرش های پارک هدیه کرد. برگی که به پایان راه رسید. درست مثل من...مثل تو...مثل ما...
آه ...
چه ساده به پایانِ راه می رسیم.
غروب یک روز پاییزی(دوشنبه) ۱۴/۸/۸۶
به نام پروردگار هستی![]()
سلام![]()
نماز روزه هاتون قبول
پیشا پیش عید فطر را هم به همه عزیزانم تبریک میگم ![]()
در این پست دو مطلب قرار میدم اولی شعری که وقتی که گوش کردم خیلی بهم چسبید پیشنهاد میکنم شما هم حتما این اهنگ و گوش کنید .![]()
من تو رو ميخوام از پيشم نرو چرا دلمو شكستي ساده تو ؟ قسمت ميدم من تو رو به خدا بگو كه ميمونيم با هم نميشيم جدا دوسم نداري تنهام ميذاري
خوب دیگه وقتشه که برگردی چون خیلی دلم برات تنگ شده![]()

در قسمت دوم میخوام قصه رگ زدن دختری را برتون بگم که خودم با خوندنش خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
امیدوارم که شما هم .....![]()
دوست دارم که.....
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم
کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم
نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم
چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد
شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ...
ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي
که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که
مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز
ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم
رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ
قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر
بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني

بازهم دردودل! باز هم يك بهونه براي زندگي !
به نظر من انسان براي زندگي كردن یک بهونه ميخواد . اين بهونه ميتونه هر چيزي باشه كه فكر ميكنم مهمترين و با ارزشترين آن عشق و محبت است.
چون عشق و محبت تنها هديه اي است كه نياز به بسته بندي ندارد . البته در اين مورد استثناء هم دارد چون هر كسي ارزش محبت كردن ندارد .
تو دنيا آدما دو دسته هستند:
دسته اول آدمهايي كه محبت ميكنند دسته دوم ادمهايي كه ناز ميكنند
اوني كه ناز ميكنه محبت ميبينه ، اوني كه محبت ميكنه هميشه تنهاست
دردو دل امشب مختص آدمايي هست كه محبت كردند .![]()
در كامنتهاي پست قبلي يه دوستي خودشو دشمن سميرا معرفي كرده بود و ارادت داشتند و سميرا ها را بد جنس ترين آدما ذكر كردند ، من فكر ميكنم اگر سميرا ها بدي هم كرده باشن يا بدجنس بازي در اورده باشن به جا بوده ( اينو من نميگم تجربه ثابت كرده اگه اون دوست عزيز حرفي براي اثبات حرف خود دارد خوشحال ميشم باهاشون وارد مشاجره بشم )![]()

سلام به دوستان عزيزم
خوبيد ؟ خوشيد؟ سالميد؟
خوب خدا رو شكر ![]()
چند وقتي بود كه آپ نكرده بودم ( راستش حسش نبود)![]()
اما حالا اومدم با كلي دلتنگي ، حرف هاي دلي كه مثل امروز ميخوام يه كمشو براتون بگم
از عزيزاني که در این مدت نبودم به خونه ي من اومدن تشكر ميكنم و از همين جا ميگم که خيلي دوستشون دارم و دلم براشون تنگ شده بود ![]()
![]()
دلم براي بجه هاي كه رفتن هم خيلي تنگ شده ( سيما و بهنام جون / محمد درويش و چند تا از دوستان ديگه )![]()
اميدوارم هرجا هستند شاد و موفق باشند
واقعاً جاشون خاليه
خوب ديگه بريم سر اصل مطلب و دلتنگيهام ![]()
****به نام آنكه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد****
من اگر اشك به دادم نرسد ميمرم من اگر ياد تو را يادي نكنم ميميرم
در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم
روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد
دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم
دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده
به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم
یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...
برون نمي رود از خاطرم خيال وصالت اگر چه نيست وصالي ، ولي خوشم به خيالت
نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم
حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره
شاید باز دلتنگ شدم
دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه،
دلتنگ مهربوني كه همش بگه دوستم داره ، روزي مال خودش بدونه و حالا ديگري را......
واي كه اين دلتنگي چه سخته .... ![]()
چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...
دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده
دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه
از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم
سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...
خاطرات اون روزي كه 1000 بار با خودم ميگم كاش اون روز آشنايي ،اون روزي كه شروع عشق ما بود هيچ وقت نمي امد![]()
خاطرات اون روزهايي كه در كنار هم بوديم ، اون روزها و شبهايي كه شنيدن صداي جفتمون تسكين دهنده روح و جسممان بود ...
بي خيال و دور از اون روزها و آدمهايي كه براي جدا كردنمان خواهند آمد . راستي كي فكرش را ميكرد ؟
با خودم كه فكر ميكنم واقعا دليلش را نمي فهمم
نمي دانم چه چيز باعث شد كه اينگونه شود
خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...
منم عاشق مرا غم سازگار است تو معشوقي تو را با غم چه كار است
اين خلاصه ي خاطراتي بود كه با خوندن دفتر خاطراتم برايم زنده شد و دلتنگيهامو بيشتر كرد.
^^^^شاد و پيروز باشيد^^^^
****دوستتون دارم****
تا آپ بعدي باي ![]()

زندگي
چون قفسي است
قفسي تنگ
پر از تنهايي
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از ان هم
پرواز....

خداحافظي ميكنم دست از سرت بر ميدارم
شده كلام اخرت نه ديگه دوستت ندارم
شده كلام آخرت كه بودنت حالا غمه
ببين شكستم اينهمه . اینهمه هم واست كمه
نميشه از تو بگذرم نه ميشه با تو بمونم
تو ديگه كوتاه نميايي تقصيرم را نميدونم
بي تو تنها، تو اين غربت، تو اين ظلمت، اگه بمونم
حتي وقتي بغض خسته، تو گلومه واست ميخونم
وقتي كه جيب آدما خاليه . تنگه دستشون
وقتي كه بسته ميشه راه براي هردوتاييمون
بگو چطوری روم بشه بگم بگو دوستت دارم
بگم يكم ديگه بمون وقتي دارم كم ميارم
نميشه از تو بگذرم نميشه با تو بمونم
تو ديگه كوتاه نميايي تقصيرم را نميدونم
حتي مردن اينجا تنها واسه ي من درمون نميشه
چون ميدونم بايد مي ديدم داري میری واسه هميشه
وقتي دستات سرد از عشق، از فراقت از دوري تو
يادم مياد روزايي رو كه من دستام بود تو دستاي تو
بي تو تنها تو اين غربت تو اين ظلمت اگه بمونم
حتي وقتي بغض خسته تو گلومه ، واست ميخونم

***دوباره زنگ ميزنم روزپنج شنبه شد، گفتي كاراي عجيبم مايه خنده شد***
***روز پنجشنبه ما حرم امام رضا ، يعني اونجا ردمون كردن، نكرديم دعا***
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد
هدیه عشق
سلام دوستان گلم ![]()
در این قسمت از آپم چند سخن از بزرگان گذاشتم که نامش را هدیه عشق گذاشتم
امیدوارم خوشتون بیاد ![]()
زندگي يعني عشق ، تمام چيزهايي كه من فهميدم
به اين خاطر فهميدم كه عشق مي ورزم
هر چيزي كه هست هر چيزي كه وجود دارد به اين دليل است كه عشق مي ورزم
تنها كلمه اي كه ما را از تمام مسائل و دردها آزاد ميكند . آن كلمه عشق است
چه قدر تو را دوست دارم؟بگذار بشمارم
تو را به عمق و پهنا و ارتفاعي كه روحم مي تواند بپيمايد...
دوستت دارم
در آن حالي كه روحم به پرواز در مي آيد و به فيض الهي مي رسم
كساني كه شهامت عاشق شدن را دارند ، بايد شهامت درد كشيدن را هم داشته باشند
براي دو روح چه چيز با شكوه تر از اين كه احساس كنند به هم پيوسته اند تا در سكوت خاطرات نا گفتني به يكديگر توان ببخشند
كسي كه عشق خود را ابراز نكند عاشق نيست
با جرات مي گويم كه خدا عشق است ، اما چه شيطان موذي است اين عشق
در عشق آرامش وجود ندارد چرا كه هر موفقيتي كه بدست آورده باشيم چيزي نيست جز نقطه آغازي بر آرزوهاي ديگر
دنيا فقط عشق نياز دارد ، عشق شيرين
اين را وقتي بيش از هميشه غمگينم مي فهمم
بهتر است عاشق باشيم و ببازيم ، تا اينكه هرگز عاشق نباشيم
به درخشش ستارگان شك كن
به گردش خورشيد شك كن
به واقعيت حقيقت شك كن
اما به عشق من شك نكن
عشق مانند سرخك ميماند همه ما بايد مبتلا شويم
ببخشید! به علت کمبود وقت نتونستم نام بزرگان را ذکر کنم ![]()
روزگار در گذر است چون میگذرد غمی نیست
لحظه لحظه گذر عمر مثل اينكه كه تو ميري
دونه دونه خاطراتم تو ميخواي ازم بگيري
نگو مثل بار اول دستمو دوباره خوندي
بين موندن يا نموندن تو سر دوراهي موندي
نگو خيسي چشاتو به كسي نشون نميدي
حيف عمري كه تلف شد پاي عشقي كه نديدي
توي گوشه اتاقم يه سبد گل شكسته
عطر دستاي لطيفت يه روزي روشون نشسته
فكر اشكامو نكن چشمام عادت ميكنه
آسمون به چشم خيسم داره حسادت ميكنه
***به نام آنكه از من تنهاتر است***
در مرام ما بي وفايي نبود ، مكتب ما نا رفيقي را نمي شناخت ...
در قانون نگاهمان حرفهاي سرد نبود ...
در لبخندهامان هيچ خنجري ضربه نمي زد...
تو خودت مي داني كه چشمانمان آلوده به هوس نبود ...
دستهايمان گل بي اجازه نمي چيد ...
قلبمان به خطا نمي تپيد و پايمان به بي راهه نمي رفت...
تو بهتر از من ميداني كه در رسم ما ! قلبي را اسير كردن ، نگاهي را به شرم نشاندن ، اشكي را روانه ساختن و بعد به سادگي رها كردن و پا روي بايدها نهادن جايي نداشت .
***پس چرا همه احساسها را خفه كردي؟***
سلام دوستان
بازم ببخشيد دير آپيد