سلام بچه ها جون
امشب نمی دونم چه حسی دارم (راستش نه شادم نه غمگین )
ولی از دست عشقم خیلی دلگیرم
میخوام این شعر افشین را بهش تقدیم کنم ( چون الان این حرف دل من به اونه)
اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری ؟
تکلیف عشقمون چیه ؟ عاشقی یا مسافری ؟
اشکامو پاک کنم یا نه بگو تو میمونی باهام
یا اشک هدیه میکنی وقت جدایی به چشام
اشکامو پاک کنم یا نه؟
جواب اشکامو بده یه جایی دارم تو دلت
یا عشق نا قابل من کهنه شده تو خاطرت؟
بگو بگو بهم بگو پیشم میمونی تو هنوز
تو رو خدا تنهام نذار تو که دوستم داشتی یه روز
اشکامو پاک کنم یا نه ؟
با غم عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم
اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم
***اشکامو پاک کنم یا نه؟***
· بچه ها جون اگه شما بودید با یه آقا پسر مغرور و خود خواه و در عین حال خوش قلب که دل یه عاشقو شکسته چکار میکردید؟![]()
**هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستم**
هوای خانه ، سنگین است و افسرده است
گلی بی آب ، در گلدان روی میز ، پژمرده است
صدای بوسه ، یا موج طنین خنده ای ، مرده است
غبار آینه ، پوشیده راه جلوه های پاک را بر خویش
چراغ سقف ، لرزان است از تشویش
ورق های کتاب نیمه بازی ، منتظر مانده است دست آشنایی را
نشسته گربه شیطان و نا آرام و بازیگوش
کنار پنجره ، بی حوصله ، اندوهگین ، خاموش
سرا پا پرده و دیوار و ایوان ،گوش
که شاید بشنود از خانه ، گلبانگ صدایی را
و یا بر سنگفرش کوچه ریزد پرتو فانوس
به همراه نفس های شتاب آلود دلبندی
_ که جان را می شکوفاند ز رستاخیز لبخندی
نفس را میفشارد لحظه های حسرت و افسوس
که با آن یاد آرام و قراری دلنشین باشد
نوازش های دستی نازنین باشد
میان حلقه ی چشمان من ، برق نگین باشد
چه آزاریست در این لحظه ها و یادها ، بیگانه بودن با شکیبایی
چه آزاریست تنهایی
اسمونها زير پامه اگه با تو رو زمينم
به خيالم كه تو با من يه هميشه اشنايي
به خيالم كه تو با من ديگه از همه جدايي
من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني
اين ديگه يه التماسه من ميخوام بياي بموني

تو را
سلطان جم خواندم
ز جمع دوستان
بعد از تعمق
تو را رنگی دگر خواندم
تو را صوتی نه
فریادی
تو را مهری
چو مهتابی
تو را من هرچه خواندم
کم بگفتم
ندانستم
که نامیدن تو را
چون تویی را ، سخت دشوار است

اگه کسي رو دوست داشته باشي.نمي توني تو چشماش زل بزني.نمي توني دوري شو
تحمل کني.نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري.نمي توني بهش بگي چقدر به اون نياز
داري.واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن
کاش قلبم درد تنهايی نداشت چهره ام هرگز پريشانی نداشت برگ های آخر تقويم عشق
حرفی از يک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پيمود و قربانی
نداشت
با سلامی دوباره
اگر خاطرتان باشد به انتظارات زن و شوهر در قسمتهای قبلی اشاره کردیم .
حال میخواهیم هر دو را در کنار هم را بررسی کنیم.
انتظارات زن و شوهر (بخش سوم)
*****(هر دو بخوانند)*****
1- زن و شوهر باید در عشق رشد کنند.
2- همه عشق و سعادت در باطن خود شماست.
3- اینکه زنها با یاداوری مشکلات روزانه خود میتوانند از شر آنها خلاص شوند موضوعی است که برای مردها عجیب مینماید. مردها با صحبت نکردن درباره مسائل روز می توانند از شر آنها خلاص شوند.

بقیه داستان را باید بیا تو![]()
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويائي
دخترك افسانه ميخواند
نيمه شب در كنج تنهايي؛
بي گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شاهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستو باد پيم پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تاروپود جامه اش از رز
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند همراه خود سوئي
باد.... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه ي موي سياهش را.


دلم هواي خزان كرده ست
دلم هواي كوچ پرنده هاي غريب
و پا به پاي نقوش بيزاري
دلم هواي پژمردن كرده ست
چه بي تفاوتي تلخي
دلم هواي خزان كرده ست
دلم هواي كوچ پرنده هاي غريب
و پا به پاي نقوش بيزاري
دلم هواي پژمردن كرده ست
چه بي تفاوتي تلخي
دلم هواي مردن كرده ست
كجاست يار؟
كجاست ظلمت؟
_ بيغوله؟
كوچه؟
تنهايي
دلم هواي مردن كرده است.
دلم هواي مردن كرده ست
كجاست يار؟
كجاست ظلمت؟
_ بيغوله؟
كوچه؟
تنهايي
دلم هواي مردن كرده است.
ببين
كه چگونه اندوهگنانه از برابرت مي گذرم
ببين
كه چگونه بي دوست و تنها مي گذرم
تنها مثل پرنده اي بي بال
در آسمان غروب
آري
من و تو پايان قصه هاي تلخ تاريخيم
من و تو انسان همه ي طوفان هاييم
مرا ببين
كه بي دوست و تنها مي گذرم
تنها مثل باد از ترانه ي گيسوانت
ببين
كه حقيقت درد مرگ را چگونه مي گريم
مرا ببين
كه تنها و بي دوست مي گذرم
تنها و بي دوست از برابرت

با پاي برهنه از دريا مي آمدم
تا انتهاي غروب
وقتي كفشهايم پر از دانه ي شن بود
وقتي كه صدفها را به ارمغان تو عاشقانه چيدم
دريا پر از مهتاب بود
وقتي كه چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه ميكرد
سپيده ي اندوه سر زد
و تنها مرغان سپيد عاشق مرا ميخواندند
وقتي تو را ميان خلوت ساحل
و درياي مسافر گم كردم
