سلام به دوستان عزيزم
خوبيد ؟ خوشيد؟ سالميد؟
خوب خدا رو شكر ![]()
چند وقتي بود كه آپ نكرده بودم ( راستش حسش نبود)![]()
اما حالا اومدم با كلي دلتنگي ، حرف هاي دلي كه مثل امروز ميخوام يه كمشو براتون بگم
از عزيزاني که در این مدت نبودم به خونه ي من اومدن تشكر ميكنم و از همين جا ميگم که خيلي دوستشون دارم و دلم براشون تنگ شده بود ![]()
![]()
دلم براي بجه هاي كه رفتن هم خيلي تنگ شده ( سيما و بهنام جون / محمد درويش و چند تا از دوستان ديگه )![]()
اميدوارم هرجا هستند شاد و موفق باشند
واقعاً جاشون خاليه
خوب ديگه بريم سر اصل مطلب و دلتنگيهام ![]()
****به نام آنكه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد****
من اگر اشك به دادم نرسد ميمرم من اگر ياد تو را يادي نكنم ميميرم
در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم
روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد
دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم
دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده
به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم
یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...
برون نمي رود از خاطرم خيال وصالت اگر چه نيست وصالي ، ولي خوشم به خيالت
نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم
حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره
شاید باز دلتنگ شدم
دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه،
دلتنگ مهربوني كه همش بگه دوستم داره ، روزي مال خودش بدونه و حالا ديگري را......
واي كه اين دلتنگي چه سخته .... ![]()
چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...
دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده
دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه
از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم
سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...
خاطرات اون روزي كه 1000 بار با خودم ميگم كاش اون روز آشنايي ،اون روزي كه شروع عشق ما بود هيچ وقت نمي امد![]()
خاطرات اون روزهايي كه در كنار هم بوديم ، اون روزها و شبهايي كه شنيدن صداي جفتمون تسكين دهنده روح و جسممان بود ...
بي خيال و دور از اون روزها و آدمهايي كه براي جدا كردنمان خواهند آمد . راستي كي فكرش را ميكرد ؟
با خودم كه فكر ميكنم واقعا دليلش را نمي فهمم
نمي دانم چه چيز باعث شد كه اينگونه شود
خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...
منم عاشق مرا غم سازگار است تو معشوقي تو را با غم چه كار است
اين خلاصه ي خاطراتي بود كه با خوندن دفتر خاطراتم برايم زنده شد و دلتنگيهامو بيشتر كرد.
^^^^شاد و پيروز باشيد^^^^
****دوستتون دارم****
تا آپ بعدي باي ![]()

زندگي
چون قفسي است
قفسي تنگ
پر از تنهايي
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از ان هم
پرواز....
