تبليغاتX
غم تنهایی
×××تو میروی , شاید به من نیندیشی, ولی هر تپش قلب من به یاد توست×××

 

****به نام خدای نا مهربانی ها***

سلام !

منم سمی، کسيکه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان مهربان فريبنده ي تو معنا کرد!        منم عاشق تو، کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژه هاي گوش نواز و طنين دلنشين کلامت ترسيم کرد..........

امروز یکی از روزای دلتنگی پاییزیِ منه و اینجا پارک ... ، همیشه پاییزهای ... رو دوست داشتم ، مخصوصا پاییزهای بارونی ش رو ، ولی امروز بارونی نیس حتی ابری هم نیس، ولی چشمای من که همیشه دنبال یه گوشه ی دنج می گشتن برای گریه کردن، حالا مث ابر بهاری می گرین، نمی دونم اون گوشه ی دنج رو پیدا کردن یا نه، چرا که دنیا واسه اونا خیلی کوچیکه ، ولی هر چی هس، حالا زیر سایه ی یه درخت نشستن و دارن گریه می کنن. راستش نمی دونم چرا مردم گریستن رو نشونه ی ضعف می دونن ولی من همیشه اونو نشونه ی عظمت و بزرگی می دونم. عظمت و بزرگی عشق و همیشه از خودم می پرسم که اگر این قطرات اشکی که روی گونه هام جاری میشن از جوی زلال عشق سرچشمه نمی گیرن پس از کجا میان؟ حقیقتا چه چیزی میتونه این همه شور رو ایجاد کنه؟ و در جواب این سوال همیشه به یک چیز میرسم، همون چیزی که از اول هم در موردش تردید نداشتم...

نه! مثل اینکه هر چی میخوام از فکر اون لحظه فرار کنم نمیشه. نمیذاره با خودم با دلتنگی هام تنها باشم نمیذاره با تو باشم. مثل اینکه راه گریزی نیست. باید دل رو به دریا بزنم و برای یکبار هم که شده تا آخر اون لحظه سفر کنم تا شاید از دستش رها شم ، پس تو هم با من همسفر شو!

سفر سفری دور و دراز نیست ، چه اگر دور و دراز هم بود فرقی نمی کرد. چرا که با هر نفس ، نفسی که عشق رو ، زندگی رو به من هدیه میده یک قدم به پایان اون نزدیک تر میشم و در انتهای این سفر به یه روزی از زمستون سال ۸۶ میرسم . نمی دونم اون روز چه شکلیه؟ گرمه یا سرد؟ آفتابی یا برفی؟ و من چه شکلی ام؟ چقدر افکارم با امروز فرق کرده؟ و ... تو چقدر فرق کردی؟ ولی دوچیز از همین حالا مشخصه. یکی اینکه تا اون روز احساس من نسبت به تو فرقی نکرده. مثل همون لحظه ی اول مثل همین لحظه، همین روزا، همین روزایی که برای من جدا از تو به شب میرسن و برای تو اما ... نمی دونم چطور و دوم اینکه اون روزا دیگه امتحانات پایان ترم تموم شده و تو فارغ التحصیل شدی و قراره دیگه از ترم بعد ... آره قراره همین دلخوشی های کوچیک هم از من گرفته بشه.

نمی دونم اون روزا چه اتفاقی می افته و خورشیدش چطوری غروب میکنه ؟ ولی من توی اون آخرین لحظات هرگز تو چشمات نگاه نمی کنم ، می دونی نازنین! آخه نمیخوام ، نمیخوام که خواهش چشمام تو رو از رفتن منصرف کنه، نمیخوام که دلت واسه تنهایی من بسوزه ، نمیخوام که چیزی به غیر از عشق ... چیزی به غیر از عشق، تو رو وادار به موندن بکنه چرا که خودت هم خوب می دونی بودنت رو با عشق می خوام . مگه نگفتم که عشق تو من رو زنده کرد پس بعد از رفتن تو من نمی میرم، چرا که عشقت هست. تا آخر عمر با منه ، و من با یادگار تو : عشقت؛ به کنج شکسته ی دل ، به تنهایی قشنگی که از مردن هم بدتره پناه می برم.  آره اون روز من هرگز به چشمات نگاه نمی کنم. ولی نمی دونم تو چه کار میکنی. مث همیشه با غرور از کنارم رد میشی؟ یا نه شاید با ترحم؟ شاید هم خیره نگام می کنی؟ و شاید...

تمام لذت هاي با هم بودن و احساسات من با تو بود، من با صداقت و ايمان کامل تو را و قلبت را پذيرفتم و بدان تا زماني که جان در بدن دارم هم چنان دوستت خواهم داشت و خدا که شاهد تمام لحظه هاي من و تو بوده است خوب مي داند که من چه انديشيده ام و چه نيتم بوده است و چقدر دوستت دارم!                   نازنينم! فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود و با يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!امروز روزيست که احساس خفه شدن و غرق شدن در مرداب دوست داشتن دارم .                               من اگر تو را دوست داشته باشم يا از نفرت پر باشم زندگي مي گذرد، خورشيد هر روز طلوع مي کند،.......

نمی دونم توی اون لحظات به چی فکر می کنی؟ و آیا خاطرات من رو مرور می کنی یا نه؟ نمی دونم چی به یادت میاد؟ فقط اینو می دونم که اون روز هم با همه ی اتفاقاتش به شب می رسه. مثل تموم روزا ، همین روزایی که ناخواسته به ورطه ی تکرار افتادن و ما هم خود خواسته گرفتار این تکرار شدیم و بی تفاوت از کنار هم گذشتیم ، نمی دونم شاید فکر کنیم که این تکرارها همیشگی اند ولی افسوس .. افسوس که توی اون لحظه این تکرار ها تموم میشن و زندگی روی سنگ دلش رو به ما نشون می ده و تو ... می گذری... ساده ... حتی ساده تر از افتادن یه برگ خشکیده از درخت، برگی که همین حالا دستای پاییز ، اون رو به سنگفرش های پارک هدیه کرد. برگی که به پایان راه رسید. درست مثل من...مثل تو...مثل ما...

آه ...  

چه ساده به پایانِ راه می رسیم.

                     غروب یک روز پاییزی(دوشنبه)                   ۱۴/۸/۸۶                        




لينك ثابت نوشته شده در 86/08/15ساعت 1:5 توسط ..:: سمیرا ::..